استاد پناهیان / یادداشتهایی از سخنان استاد پناهیان و ...

گزیده ی از سخنرانیهای استاد حوزه و دانشگاه حجت الاسلام والمسلمین علیرضا پناهیان (صوتی ، تصویری، نوشتاری) Panahian

استاد پناهیان / یادداشتهایی از سخنان استاد پناهیان و ...

گزیده ی از سخنرانیهای استاد حوزه و دانشگاه حجت الاسلام والمسلمین علیرضا پناهیان (صوتی ، تصویری، نوشتاری) Panahian

موسسه بیان معنوی

درباره وبلاگ

استاد پناهیان / یادداشتهایی از سخنان استاد پناهیان و ...

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها

رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّی مِن لَّدُنکَ سُلْطَانًا نَّصِیرًا / پروردگارا مرا در هرکار صادقانه واردکن وصادقانه خارج نما وازسوی خود سلطان ویاوری برای ماقرار ده.
رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی / پروردگارا سینه ی مرا گشاده دار و کار مرا بر من آسان گردان و گره از زبانم بگشای تا سخنان مرا بفهمند.
-------------------------------------------
به امیدآنکه مقدمه سازان ظهورحضرتش باشیم
-------------------------------------------
لطفا در معرفی این وبلاگ به دوستان همت کنید.
شهید علمدار :
برای بهترین دوستانتان آرزوی شهادت کنید.
----------------------------------------------
لطفا با وضو معارف اهل بیت را مرور کنید.
-------------------------------------------

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

آخرین مطالب

۳۴۰ مطلب با موضوع «حدیث ، حکایت ، داستان، روایت» ثبت شده است

اخلاق برای تو بندۀ من، فضای تمرینی است برای عبودیت. برای اطاعت فرمان‌های نابه‌هنگام من. هِی بعضی‌ها به من می‌گویند تو چرا هِی چپ می‌روی راست، گیر می‌دهی به ولایت؟ گفتم بابا! ولایت همان اطاعت از خداست، منتها اطاعت در یک سری دستورات روتین می‌شود همین اطاعت. همچین که دستور نابه‌هنگام می‌دهد که عکس‌العمل ما را ببیند، این اسمش می‌شود ولایت. آنجا بهش می‌گویند ولایت. حالا دست امام زمان باشد یا دست خودِ خدا باشد، فرق نمی‌کند. که حالا این هم حتماً تفاوتش را می‌دانید ، فرمان‌های روتین و ثابت پذیرشش سهل‌تر است، از فرمان‌هایی که یک دفعه‌ای بخواهد آدم را تغییر بدهد. سر چهارراه ایستادی پشت چراغ قرمز، راحت چراغ قرمز را تحمّل می‌کنی. یک دفعه‌ای افسر می‌آید می‌گوید هنوز صبر کنید، سبز شده بایستید. یک دفعه‌ای ناراحت می‌شوی.این سخت‌تر است تحمّلش، این یعنی ولایت. آقا! دستور افسر با چراغ قرمز فرق نمی‌کند، حتی در تمام کتاب‌های قوانین راهنمایی رانندگی گفتند که این مهمتر از چراغ قرمز است، تو نمی‌توانی بگویی برو کنار آقا! چراغ سبز شد، مثل اینکه افسر هستی خودت نمی‌فهمی ها! چه خبر است. می‌گوید ببین! افسر هستم، تو اولاً بیا گواهینامه‌ات را بده من یک منگنه کنم؛ در گواهینامه نوشته فرمان من مهمتر از چراغ قرمز است. این چراغ قرمز وقتی است که من نیستم، یا وقتی من نمی‌خواهم دستوری بدهم. می‌گویم باشد، من اینجا ایستادم ولی همین را اجرا کنید.ولایت یعنی آن دستور مافوق چراغ قرمز و سبز. حالا چه خدا مستقیم بگوید، که به ابلیس گفت سرنگون شد، چه پیغمبر خدا بگوید چه ائمۀ هدی(ع)، چه هر کس دیگری که بر انسان ولایت دارد، مثل پدر و مادر. و تا هم می‌گویی ولایت این می‌گوید این می‌خواهد برساند به ولایت‌فقیه. نه به قرآن قسم! . پدر و مادر تو دستور نابه‌هنگام بی‌ربط صادر کنند، گوش نکنی در آن بخش واجب، هیچی! دینت بر هواست. مامانت می‌گوید من راضی نیستم، رفتی. بابایت می‌گوید راضی نیستم، نمازت اصلاً قبول نمی‌شود. حالا مامانت، بابایت، چقدر آدم دین‌داری هستند، دین‌دار نیستند، جاهل هستند، عالم هستند، هر چی هستند. یک نوعی ولایت دارند ، درصدی از ولایت. هر درصدی از ولایت هرکی دارد، همین کار را می‌کند دیگر.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۱ ، ۰۹:۳۸
محمد رئوفی

امام خمینی : "مورد هجوم «رجبعلى» ها بودیم و خودمان تفنگ داشتیم. و من در عین حالى که تقریباً اوایل شاید بلوغم بود، بچه بودم، دور این سنگرهایى که بسته بودند در محل ما، و اینها میخواستند هجوم کنند و غارت کنند، آنجا می‏رفتیم سنگرها را سرکشى میکردیم. ما در همان محلى که بودیم، یعنى خمین که بودیم سنگربندى میکردیم. من هم تفنگ داشتم. منتها من بچه بودم به اندازه بچگی ام. بچه شانزده، هفده ساله. ما تفنگ دستمان بود. تعلم تفنگ هم می‏کردیم ... ما سنگر می‏رفتیم‏  و با این اشرارى که بودند و حمله می‏کردند و میخواستند بگیرند و چپاول بکنند. هرج و مرج بود. دیگر دولت مرکزى قدرت نداشت. و هرج و مرج بود ... یک دفعه هم آمدند یک محله‏اى از خمین را گرفتند. و مردم با آنها معارضه کردند. و تفنگ دست گرفتند. و ما هم جزء آنها بودیم."

( حدیث بیداری ص 23).


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۱ ، ۱۸:۰۳
محمد رئوفی

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۱ ، ۱۶:۲۰
محمد رئوفی

آقای اشراقی داشتند با امام خمینی (ره) راه می‌رفتند پیاده‌روی خاطره را این‌جوری نقل کردند که امام ازشون پرسیدند الان یک فرشتۀ الهی بیاید از شما بپرسد چه می‌خواهید چه می‌گویی؟ ایشان می‌فرماید من عرضه داشتم، که می‌خواهم خدا معرفت کائنات را به من بدهد و تعابیری شبیه به این، بعد یک کمی تأمّل کردم که امام چرا این را از من پرسید؟   برگشتم گفتم امام ببخشید جسارت است شما این سؤال را ازتون بکنند چه جواب می‌دهید؟ امام بلافاصله جواب داد من از خدا می‌خواهم من را عاقبت‌به‌خیر کند، عاقبت من را ختم به خیر کند.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۱ ، ۱۲:۰۴
محمد رئوفی

آقا! شما از کجا می‌گویید این موسیقی تخریب می‌کند روح آدم را؟ آقا ! خب این همه گوش کردند، طوری‌شان نشده،

استاد: تو از کجا می‌دانی طوری‌شان نشده؟ همه ممکن است روحشان  نقص داشته‌ باشند ، من آدم کامل برایت مثال بزنم؟

علامه طباطبایی رضوان خدا بر او باد، رفت برای عمل جراحی چشمش، دکترها گفتند حضرت آقا! علامه بزرگوار! می‌خواهیم شما را بیهوش کنیم تا این عمل را انجام بدهیم، آقا فرمودند برای چی می‌خواهید بیهوش کنید؟ خب آقا! می‌خواهیم چشم‌تان را عمل کنیم ، چشم شما را سوزن می‌زنیم، نمی‌دانم بخیه می‌زنیم، پاره می‌کنیم، می‌دوزیم، پلک بزنی کار ما خراب می‌شود، علامه : خب پلک نمی‌زنم.

دکتر:  آقا! خب دردتان می‌آید، علامه : درد به شما چه؟ من دردم می‌گیرد به شما چه؟ آخر آقا! اگر به این دلیل می‌خواهید بی‌هوش کنید، دلیل‌تان بی‌جاست، دکتر گفت : آخر پانزده دقیقه عمل ما طول می‌کشد، علامه  : خب من برای شما هفده دقیقه چشمم را باز نگه می‌دارم، حضرت علامه اجازه ندادند، همۀ شاگردان‌شان این خاطره را در جریان هستند از زبان مبارک خودشان شنیدند، چشمان‌شان را باز نگه‌ داشتند، عمل جراحی چشم انجام شد.

حضرت علامه می‌فرماید که مقابل چشمان متعجب اطبا ، ایشان هفده دقیقه چشمان‌شان باز نگه داشتند، دکترها: گفتند حاج آقا! بس است دیگر، حالا می‌توانید پلک بزنید، اینها قدرت‌های انسان‌هاست.  اکثر آدم‌ها از قدرت‌هایشان استفاده نمی‌کنند برای چی؟ برای اینکه توی قواعد عالم روح را رعایت نکردند، مریض هستند. وحالشان خوب نیست.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۱ ، ۱۱:۵۳
محمد رئوفی

 یک روضه برایتان بخوانم باور کنید چقدر حسین نورانی، پاک، بی‌آلایش، چقدر زیبا و لطیف بود، چقدر خود نداشت، چقدر من نداشت، فاجعه نبود با چنین مرد بزرگی این‌گونه برخورد کنند؟  عمر سعد ملعون شمشیر کشید، نزدیک گودی قتله‌گاه شد، می‌گویند ساعتی حسین در گودی قتله‌گاه در حالِ جان دادن بود، کسی جرأت نمی‌کرد از اُبهت حسین نزدیک بشود، عمر سعد خواست خودش سر از بدنِ حسین جدا کند، نزدیک گودی قتله‌گاه شد، صدای نحیف حسین را شنید، آقا فرمود عمر سعد بدبخت‌تر از تو در این لشکر نبود؟ تو مجبور هستی بیایی خودت را بیچاره کنی؟ برو بگذار یک کس دیگر بیاید و عمر سعد خجالت کشید و برگشت. 

بگو حسین تو با دشمنِ خودت با محبّت برخورد می‌کنی چه کار می‌کنی یا اباعبدالله؟ تو یادت نرفته لطف کردنِ به عمر سعد، فرماندۀ سپاه دشمنانِ توست، تو هنوز در این اوج غم، در اوج مصیبت هنوز به یاد خودت نیافتادی، خودت را نگاه کن! تا عمر سعد نزدیک شد چهار تا نفرین بهش بکن بگو خدا لعنتت بکند که بچه‌های من را قلم قلم کردی، به فکر خودت باش حسین! تو یک ذره نفس نداری، نفسانیت نداری، برداشت به فرماندۀ قاتلین خودش بالاترین محبّت را کرد و این آخرین محبّتی بود که حسین کرد و رفت.

چنین مردی در اوج پاکی تا روز قیامت برایش گریه بکنند کم است، حالا صبر کنید آقایمان مهدی فاطمه ان‌شاءالله بیایند تازه گریه کردنِ برای حسین آغاز خواهد شد، تازه مردم مهدی فاطمه را می‌بینند در اوج لطافت و بعد می‌بینند او چه اشکی می‌ریزد برای جدّش حسین، تازه می‌فهمند این حسین کی بوده که چگونه باهاش برخورد کردند، تازه برای حسین گریه خواهند کرد مردم عالم و از اولین کارهایی که مهدی فاطمه می‌کنند می‌ایستند روضه برای حسین می‌خوانند.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۱ ، ۱۵:۴۷
محمد رئوفی

  روی کوفه بعداً کار کنید، کوفیان مشهور شدند به اینکه اهل قرآن بودند، علّتش را هم که می‌دانید ، چرا اهل قرآن بودند؟ وقتی ابوموسی اشعری می‌خواست والی کوفه بشود خلیفۀ دوم مسلمین آمد تا بیرون شهر مدینه باهاش گفت : داری می‌روی کوفه آمدم تا بیرون شهر می‌دانی؟ عبارتش این است، می‌دانی چرا آمدم؟ گفت آمدی به بدرقۀ من؟ گفت نه تو بدرقه نداری  من این همه راه بیایم، آمدم یک حرف سرّی حکومتی به تو بگویم:  رفتی کوفه قال رسول‌الله گفتن ممنوع است، فقط مردم کوفه قرآن بخوانند، / بله آنها این نقشه را داشتند که فقط قرآن بخوانند، سراغ ولایت نروند بعد آن جوری یک کتی بار می‌آیند .

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۳۰
محمد رئوفی

وقتی رزمندگان اسلام رمز عملیاتشان یازهراء بود بیشترین پیروزیها نصیبشان می شد.

میتوان گفت  بخاطر این رمز ، رسول خدا و مولا امیرالمومنین هم به کمک رزمندگان می آمدند

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۱ ، ۱۶:۰۵
محمد رئوفی

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۱ ، ۱۴:۵۵
محمد رئوفی

حسین‌علیه‌السّلام، انسان شریف پیدا بکند که یک شرافتی تهِ دلش یک ذرّه موج بزند، به خدا ولش نمی‌کند! وقتی آمد در کربلا، نزدیکی‌های کربلا حُر محاصره کرد ، اباعبدالله الحسین و لشگریانش را. با لشگریانش آمد جلو، گفت آقا من با تو نمی‌جنگم، ولی حق نداری بروی کوفه. امام حسین نامه‌ها را آورد، صدا زد عباسم آن خورجین نامه‌ها را بردار بیاور. آوردند، ریخت جلوی حُر، حُر من را دعوت کردند، من به خودم نیامدم، من طاغی و یاغی که نیستم که، من مهمانی هستم که از طرف... گفت آقا من نمی‌دانم، من چه کاره هستم؟ به من گفتند جلوی شما را بگیرم، من هم مأمور هستم و معذور. مأمور معذور کلمة غلطی است ها، ولی...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۱ ، ۱۸:۴۸
محمد رئوفی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۱ ، ۱۸:۳۰
محمد رئوفی

سر راه امام حسین یک غلام ، گریه می‌کرد ناراحت بود دلش گرفته بود . دلش گرفته است ، غلام هم هست، ضعیف است، یک جایی نشسته، سر راه امام حسین هم هست، تمام شد دیگر! همۀ شرایط نجات فراهم است. آدم کافی است مظلوم باشد، ضعیف باشد، دلش گرفته باشد، سر راه امام حسین هم بنشیند. همین چند تا شرط کافی است برای نجات.آقا امام حسین علیه‌السلام رد نشد از پیشش، دید دارد آه می‌کِشد، یک تکه نان می‌‌خورد، یک تکه نان می‌اندازد جلوی سگ. آقا فرمود چه شده است؟ گفت آقا ولم کن! گفت نه چه شده تو به من بگو! گفت غلام یک ارباب یهودی هستم، هیچ‌کسی هم نمی‌خرد ما را ببرد از اینجا بیاورد بیرون خودمان هم دیگر خسته شدم دیگر کسی ما را در نمی‌آورد.آقا فرمود بلند شو برویم! آوردش درِ خانۀ یهودی . در زد تا یهودی آمد، شناخت السلام علیک یا ابا عبدالله! این‌قدر احترام به امام حسین کرد! آقا درِ خانۀ ما آمدی؟! آقا فرمود که این غلامت را خواستم بخرم می‌فروشیش به ما؟ گفت آقا بخریش؟ مال شما! اصلاً این هدیه به شما! خانم این آقای یهودی، آقا بلافاصله به غلام فرمود من هم تو را در راه خدا آزاد کردم. آقا این را می‌گویی؟ تو که هستی حسین؟خانم یهودی از تَه خانه آمد گفت السلام علیک یا ابا عبدالله! ناز قدم‌های تو آن باغی که آن غلام تویش خدمت می‌کرد باغ مال من بود، من هم باغ را به او می‌بخشم. آقا لبخند زد به صورت غلامِ دیدی؟ دیگر دلت گرفته که نیست؟ ما از بندگی غیر به بندگی خدا پناه ببریم. آقا خواست خداحافظی بکند یک غلام آن‌جوری آزاد کرد دو تا غلام دیگر این‌جوری. خانمِ گفت آقا تا اینجا هستی من می‌خواستم به خاطر یمن قدم‌های تو مسلمان بشوم اشهد أن لا اله الّا الله! مردِ هم مسلمان شد. او را از غلامی آنها نجات داد اینها را از غلامی شیطان نجات داد و هوای نفس.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۱ ، ۱۵:۱۷
محمد رئوفی